X
تبلیغات
talaiye|طلائیه|جانم فدای امام هادی (ع)
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
درباره ما

شهدا این زخم خوردگان تیر عشق، این بی توقعان بی توقع تر از کویر! رفتند تا ابرهای سیاه را از آسمان اندیشه ها فراری دهند - رفتند تا زمستان بوی بهار بگیرد، اگرچه نگاه های سرد همیشه بر سنگ فرش مزار مقدسشان جا خوش کرده!


آنانی که قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون ها هرگز قابل قیاس نیست، پرستوهای عاشقی که بی شک زمینی نبودند.

.....
این جا طلائیه است !
صدای ما را از سه راهی شهادت می شنوید !

طلائیه!

من با تمام وجود در تو جاری می شوم تا در میان نیزارها و نیزه شكسته ها، سرهای ستاره گون برادرانم را به دامن گیرم و برایشان از زخم بگویم، از اسارت، از تنهایی، از غربت، از…
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
ابر برچسب ها
در چند روز گذشته، هر لحظه برایم درس تازه ای بود. سعی کردم که نهایت استفاده و بهرگیری را از جبهه داشته باشم. به هر جا و هر سنگر و هر کس و هر خمپاره که می نگرم، احساس می کنم که در همه ی آن ها عبرت هایی نهفته است و من نباید آن ها بی بهره باشم. خدای را سپاس می گویم که به من توفیق داد تا در محیط انسان سارز ئو محل تکامل قدم بردارم و به سوی او راه یابم و لحظات زیبای بیم و امید و مرگ و زندگی را با چشم خود، مشاهده کنم و راه چگونه زندگی کردن و چگونه مردن را بیاموزم.


موضوع :   يادداشت هاي شهدا , 
 

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح.

«ژوان» دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد.

محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نکند.

در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آن‌ها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که باز هم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.

بعد از مدتی، رفت و‌آمد «ژوان کورسل» با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد.

غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش «مسعود» لباس پوشید برود کانون برای مراسم، «ژوان» پرسید:«کجا می‌ری؟» گفت: «دعای کمیل» ژوان گفت:«دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!» گفت: «بفرمایید».

چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با «مسعود» رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.

هفتة آینده از ظهر آمد. با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بریم دعای کمیل»

گفتند:«حالا که دعای کمیل نمی‌روند»؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.

یک روز بچه‌های کانون، دیدند «ژوان» نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند که بر مُهر سجده می‌کند.

«مسعود» شیعه شدن او را جشن گرفت.

وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)»

گفت: «می‌خواهم اسمم رو بذارم علی»

مسلمان‌های پاریس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذیتش می‌کردند. «مسعود» گفت: «نه، بذار یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع).»

گفت: «پس چی»

ـ «هرچی دوست داری»

چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.

مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت:«شما بچه منو منحرف می‌کنید»

بچه‌ها گفتند: «چند وقتی مادرت را بیار کانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.

کتابخانه کانون، بسیار غنی بود. «کمال» هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری.

خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می گرفت. یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم»

ـ «برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان.»

آن زمان دبیرستانی بود.

رفت و بعد از مدتی آمد و گفت:«کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم.» با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی! 

خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.

ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد.

اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.»

خیلی راحت می‌گفت:«من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.»

یک کتاب «چهل حدیث» و «مسألة حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد.

همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت:«به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست.»

یک روز از «مدرسه حجتیه» زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند.

مسعود گفت:«حالا چه زنی می‌خواهی؟»

گفت:«نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد.»

مسعود هم گفت:«این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند.»

هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت.

«مسعود» یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند «طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.»

رفت کتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته.»

جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «باشه»

خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.

هر وقت‌ ما گفتیم:«امام» می‌گفت: «نه! حضرت امام»

یک روز رفت پیش مسعود و گفت: «می‌خواهم برم جبهه» ایام عملیات مرصاد2 بود.

مسعود گفت:«حق نداری» گفت: «باید برم» مسعود:«جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است.»

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هر روز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه. مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع.

کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد.

یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر «کمال کورسل» شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با یک روژه‌گاردی دیگر!

کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما، تا همیشه سبز باد!

 

 

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ۞

راهش پر رهرو باد !




موضوع :   شهداي اقليت , 
بعد از عمليات محرم ، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشيني كرد. بعد از اين‌كه آتش دشمن كمي فروكش كرد بچه‌ها از اين فرصت استفاده كردند و روبروي پل زبيدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق يكي از برادرهاي آر‌پي‌جي زن مشغول استراحت شدم.

همين‌طور كه استراحت مي‌كردم چشمم به آر‌پي‌جي ‌اش افتاد. با ديدن آر‌پي‌جي تصميم گرفتم كه تير اندازي با آن را ياد بگيرم. براي همين به دوستم گفتم: خيلي دوست دارم با آر‌پي‌جي كار كنم و با آن تير اندازي كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بياموزد. ايشان با آن‌كه خيلي خسته بود دست رد به سينه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پي‌جي را برايم توضيح دهد... وقتي نحوه كار با آرپي‌جي را ياد گرفتم ، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پي‌جي را روي آن نصب كرد و توضيحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پي‌جي را به من داد. آرپي‌جي را توي دستم گرفتم و براي تمرين تيراندازي كمي از بچه‌ها فاصله گرفتيم. با هم دنبال چيزي مي‌گشتيم تا آن را مورد هدف قرار دهيم. همين طور كه مي‌گشتيم چشمم به يك الاغ افتاد. خنديدم و گفتم: بيا ببين چي پيدا كردم. وقتي ايشان الاغ را ديد زد زير خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا ديگر اين طرف‌ها پيدايش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شليك شد. موشك نرسيده به الاغ داخل شيار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پي‌جي متوجه شدم يك عده از نيروهاي عراقي پا به فرار گذاشتند. با ديدن نيروهاي عراقي فهميدم كه آن‌ها قصد غافلگير كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌هاي آنان را برملا كرد.




موضوع :   لبخندهای پشت خاکریز , 
 


 
 
تاريخ تولد :1332
 
نام پدر :جواد
 
تاریخ شهادت : 21/بهمن/1357
 
محل تولد :تهران /تهران
 
طول مدت حیات :25
 
محل شهادت :پادگان نيروي هوايي
 
مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)



در سال 1332 ابوالقاسم آزمايش در تهران متولد شد. پدر و مادر متدينش او را در دامان پر مهرشان پروراندند و با احکام اسلام آشنا نمودند. آنگاه به تحصيل پرداخت و موفق به اخذ مدرک ديپلم شد. ابوالقاسم سپس به عنوان هنرجو در نيروي هوايي مشغول کار شد. او به امام خميني (ره) علاقه فراواني داشت. و براي پيروزي انقلاب اسلامي مي‌کوشيد. سرانجام در روز 21/11/1357 هنگاميکه به اتفاق ديگر هنرجويان مي‌کوشيدند تا درب اسلحه خانه را بشکنند و به مقابله با نيروهاي گارد بپردازند هدف گلوله دژخيمان قرار گرفت و در 25 سالگي در پادگان نيروي هوايي به فيض شهادت نايل آمد. مزار اين شهيد در بهشت‌زهرا (س)‌قرار دارد.




موضوع :   شهداي انقلاب اسلامي , 

پيكر شهيد «احمد زاده» را كه باز گردانديم، خانواده او با ديدن چند تكه استخوان كه همه باقى مانده بدنش بود، مات و مبهوت گفتند كه اين پسرشان نيست.


هرچه برايشان توضيح داديم، قبول نمى كردند و فقط مى گفتند: «اين بچه ما نيست!».

حق هم داشتند، بر اساس گفته ها و شواهد دوستان او را پيدا كرده بوديم و هيچ پلاك و مدركى همراه نبود. چكار بايد مى كرديم؟ چه مى شد كرد؟ مادرى بالاى سر فرزند ايستاده بود ولى نمى خواست بپذيرد. شايد حق هم داشت.

در همان لحظات كه با بى تفاوتى استخوان هاى سفيد و زرد شده را اين سو و آن سو مى كشيد، ميان تكه پاره هاى لباس شهيد را مى جست، چيزى توجهش را جلب كرد. مكثى كرد.

 دستانش را ميان استخوان ها برد و خودكار رنگ رو رفته اى را درآورد. گل و لاى، رنگ او را تيره كرده بودند و همرنگ استخوان ها شده و به راحتى ديده نمى شد.

با گوچه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سفيدى اى داخل لوله خودكار به چشم مى خورد. برق ذوق از چشمانش هويدا شد. سريع مغزى خودكار را در آورد و تكه كاغذى را كه داخل بدنه آن لوله شده بود، خارج ساخت.

اشك در چشمانش حلقه زد. همه جلو رفتند. متعجب از اينكه چه مى گذرد. خوب كه نگاه كرديم، ديديم بر روى كاغذ لوله شده و رنگ پريده، نام احمدزاده نوشته شده. مادر كاغذ را مقابل ديدگان گرفت.

 خوب كه آن را ورانداز كرد، بوسيد و رو به اطرافيان گفت: «اين دست خط پسرمه... اين پيكر پسرمه... خودشه...»




موضوع :   خاطرات و شهداي تفحص ,  خانواده شهدا , 

هر روز وقتی برمی‌گشتیم،بطری آب من خالی بود؛اما بطری مجید پازوکی پر بود.توی این حرارت آفتاب ، لب به آب نمی‌زد.همیشه به دنبال یک جای خاص بود.نزدیک ظهر، روی یک تپه‌ی خاک با ارتفاع هفت-هشت متر نشسته بودیم و اطراف را نگاه می‌کردیم که مجید بلند شد.خیلی حالش عجیب بود.تا حالا او را این‌گونه ندیده بودیم.مرتب می‌گفت:"پیدا کردم،این همون بلدوزره."
یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند.روی سیم خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم‌ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر!
مجید بعضی از آنها را به اسم می‌شناخت.مخصوصاً آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند.
جمجمه‌ی شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود.مجید بطری آب را برداشت، روی دندانهای جمجمه می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت:"بچه‌ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم.تازه،آب براتون ضرر داشت!"
...مجید روضه خوان شده بود و...
از:کتاب تفحص




موضوع :   خاطرات و شهداي تفحص , 



شانزده ساله بودم که به همراه تني چند از برداران بسيجي به کردستان اعزام شدم.  پس از چند شب استراحت سرانجام با چند تن از پيشمرگان کرد مسلمان به مريوان اعزام شديم.در بهمن برف و سرما و يخ بندان امان مان را بريده بود. قرار بود قبل از ما گروهي به جلو بروند و پس از دريافت علامت ما نيز به آنها بپيونديم .از ساعت 9 شب تا صبح در زير درخت پوشيده از  برف و يخ به خود مي پيچيديم.بد جوري سرما و يخ زدگي اذيتم کرد. از حال رفته بو.دم بچه ها متوجه وضعيتم شدند.  پيشمرگي به سراغم آمد و مرا به منزل يکي از اهالي روستا برد. کنار بخاري و پشت به آتش نشستم . فکر کردم که قلنج گرفتم. پس از بهبودي بچه ها گفتند : چطوري؟  گفتم قلنجم باز شده !! همگي زدند زير خنده ! متوجه شدم که بدحاليم از سرما و يخ زدگيم بوده  نه قلنج .

 

 سيد نصر اله حسيني نسب

 




موضوع :   خاطرات شهدای گیلانی , 

 

ستاد بزرگداشت ۶۵۰ شهید والامقام شهرستان لاهیجان برگزار می نماید:

 

نمایشگاه بزرگ ( فاتحان عشق )

 

مکان: لاهیجان - میدان پاسداران - جنب مهمان سرای جهانگردی

افتتاح : هفته اول مهرماه ۱۳۸۹


 

نکته : آثار فرهنگی ارائه شده در غرفه فرهنگی نمایشگاه ( پوسترها ِفیلم ها و برخی کتب و... ) و اخبار کلی نمایشگاه در  وبلاگ  فاتحان عشق در  اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.




موضوع :   اخبار , 

من شبح را ديدم. خود خودش بود. آنجا روي مبل راحتي، درست روبه‌روي من نشسته بود و داشت راست راست به من نگاه مي‌كرد. دفعه اولي كه ديده بودمش همه‌چيز با اين‌بار فرق مي‌كرد. آن دفعه نمي‌شناختمش. همه‌چيز عادي بود. اما اين بار اين خود خودش بود كه ساعت يك بعد از نيمه‌شب توي مبل راحتي فرو رفته بود و داشت به حرف‌هاي ما گوش مي‌داد...

ساعت حوالي 12 ظهر بود. ماشين توي پاركينگ سفارت دوري زد و ايستاد. همگي پنج دقيقه‌اي منتظر نشستيم تا سروكله يك‌ هايس يا همچو چيزي پيدا شد. ساك و وسايلمان را گذاشتيم پشت ماشين و سوار شديم. يك ربع بعد جلوي يك امارت هفت، هشت طبقه پياده شديم. ساختمان تلويزيون المنار بود. ساختماني كه در بمباران سال 2006 تا زيرزمينش هم كه آرشيو فيلم شبكه بود سوخت و نابود شد. با اشاره راهنما ساك‌هايمان را از عقب ماشين برداشتيم و مرتب چيديم توي اتاق اطلاعات و نگهباني ساختمان كه همان‌جا در طبقه همكف بود. ساك‌ها را بازرسي كردند، اما خودمان را نه. بعد پشت‌سر راهنما سوار آسانسور شديم و رفتيم بالا. طبقه سوم يا چهارم پياده شديم. داخل يك اتاق با آب پرتقال از ما پذيرايي كردند. هنوز نشسته و ننشسته گفتند راه بيفتيد. آمديم پايين. ماشين قبلي رفته بود و ماشين ديگري كه شبيه پاترول بود به جايش جلوي در پارك شده بود. ساك‌هايمان را برداشتيم و عقب ماشين جديد گذاشتيم و چپيديم داخل ماشين. جا براي 5 نفر آدم تنگ بود، اما هر طور بود نشستيم. جاي بعدي كه پامان به زمين رسيد يك ساختمان هشت، نه طبقه ديگر بود. با آسانسور رفتيم بالا. يك آپارتمان بود. فهميديم اينجا قرار است خانه ما باشد: يك واحد تقريباً دويست متري با چهار خواب و آشپزخانه و يك هال بزرگ و بالكني كه طول و عرضش دو برابر بالكن خانه‌هايي بود كه ديده بوديم. داشتم اطراف را برانداز مي‌كردم كه راهنما گفت وقت نيست؛ ساكمان را زمين بگذاريم و برويم. رام و سربراه دنبالش رفتم.

چيزي نمي‌پرسيدم. اگر هم مي‌پرسيدم جواب درست و سرراستي نمي‌داد. فقط فهميدم بايد به «ملاقات» برسيم؛ سرساعت دو و نيم! پنج دقيقه بعد ماشين جلوي پاركينگ يك ساختمان نگه داشت. پياده شديم و رفتيم تو. با ريموت كنترل در پاركينگ را بستند. همه‌جا شد ظلمات. بلافاصله لامپ را روشن كردند. دو تا ماشين بنز كرمي، از همين بنزهاي شخصي و معمولي توي پاركينگ بود. 5 نفر بوديم. گفتند 2 گروه شويد: يك گروه 2 نفره و يك گروه3 نفره. گروه دو نفره ما بوديم. در عقب ماشين بنز اولي را باز كردند و نشستيم. در را كه بستند باز همه‌جا ظلمات شد. چند ثانيه بعد كه چراغ كوچك بالاي سر را روشن كردند، تازه فهميدم اينجا كجاست: صندلي عقب بنز را با يك پارچة ضخيم مشكي به طور كامل از قسمت جلو جدا كرده بودند. شيشه‌هاي بغل و پشت مطلقاً سياه بود و جاي دستگيره در بازكن خالي بود.

همين موقع راننده نشست. يك نفر ديگر هم نشست سمت شاگرد. اين را از سروصدا و تكان‌هاي ماشين مي‌شد فهميد. راننده ماشين را روشن كرد و راه افتاد. كنجكاو بودم روزنه‌اي توي پنجره بغل ماشين پيدا كنم و از توش آن بيرون را ببينم؛ اما نبود. مطلقاً بسته بود.

پنج دقيقه‌اي كه رفتيم ماشين ايستاد. پياده شديم. در را كه باز كردند نگاهي به اطراف انداختم؛ يك پاركينگ ديگر بود. با ديوارهاي سيماني سرد. مثل همه آن يك ميليون پاركينگ ديگر توي بيروت. هيچ فرقي با بقيه نداشت. سوار آسانسور شديم. رفتيم بالا. طبقه دوم پياده شديم. اين را از دكمه‌اي كه راننده، آنجا توي آسانسور زد ديدم. راننده يك جوان 26-25 ساله بود كه به روبوت مي‌مانست؛ نه لبخندي، نه حرفي. جز يك سلام. آن هم همان اول ديدارمان. راهرو را طي كرديم تا رسيديم به يك سالن اجتماعات. كفش‌هايم را درآوردم و رفتم تو. نشسته و ننشسته، ديدم كسي از آن طرف سالن صدامان زد. كفش‌هام جلوي اين يكي در سالن جفت شده بود. پوشيدم. از يك دالان گذشتيم و باز آسانسور. دو طبقه بالاتر پياده شديم. حالا ديگر پاك گيج شده بودم. اتاقي را نشانمان دادند كه شبيه يك اتاق كنفرانس بود و دور تا دورش نقشه چسبانده بودند. نقشه لبنان، كالك عمليات... نشستيم. پنج‌دقيقه‌اي كه گذشت آن سه دوست ديگرمان هم از راه رسيدند. باز انتظار. مطمئن شده بودم ما را به ديدن سيدحسن آورده‌اند. منتظر بودم سيد در را باز كند و بيايد تو. پنج دقيقه‌اي كه گذشت در باز شد. يك نفر آمد تو. يك آدم ميانسال بود كه حدوداً بهش مي‌خورد چهل و دو- سه سالي داشته باشد. يك پيراهن چهارخانه پوشيده بود با يك شلوار جين نوك‌مدادي. يك كلت دسته‌قهوه‌اي هم همراهش بود كه حمايل نداشت. لوله‌اش را خيلي ساده كرده بود توي شلوار و دسته‌اش بيرون مانده بود. آمد نشست جلوي ما. گفت: اهلا و سهلا.

به رسم ادب بلند شديم. دست داديم و دوباره نشستيم. حدس زدم محافظ شخصي سيد باشد. باز منتظر سيد مانديم. دو دقيقه‌اي همان‌طور در سكوت گذشت. بالاخره همان كه آمده بود گفت: «بفرماييد. شروع كنيم.» هيچ‌كدام رومان نشد بپرسيم پس سيد كي مي‌آيد. دوستم پرسيد: از كجا شروع كنيم؟ گفت: مي‌خواهيد چكار كنيد؟ دوستم گفت: مي‌خواهيم مستند بسازيم. يك مستند چند‌قسمتي درباره شهداي مقاومت اسلامي لبنان؛ مختصر تحقيقاتي كرده‌ايم، اما آمده‌ايم كه هم تحقيق ميداني‌مان را كامل كنيم و هم كار را شروع كنيم. مرد پيراهن چهارخانه با فارسي شكسته‌بسته‌اي كه جالب و دوست‌داشتني بود گفت: «فردا كار شروع مي‌كنيد.» حرف «ر» را خوب نمي‌توانست ادا كند. چيزي مي‌گفت بين «ر» و «غ». شبيه فرانسوي‌ها. بعد شروع كرد به توضيح دادن تاريخچه مقاومت اسلامي لبنان، از اول تا امروز. ضبط نداشتيم. من با كاغذ و قلمي كه روي ميز كنفرانس بود هرچه مي‌گفت تند و تند مي‌نوشتم. نمي‌خواستم چيزي از قلم بيفتد. چهل دقيقه‌اي حرف زد تا بالاخره به نقطه رسيد. خوشحال بودم. تقريبا هر چه گفت را يادداشت كرده‌ بودم. سكوتمان طولاني شد. نمي‌دانستيم بالاخره سيد كي مي‌آيد. براي همين خداحافظي نمي‌كرديم. مي‌خواستم سكوت را بشكنم. همين‌طوري بدون مقدمه گفتم: «شما فلاني را مي‌شناسيد؟» يكي از دوستانم را مي‌گفتم كه اهل بيروت است. نمي‌دانستم جزو مقاومت است. گفت: «كي؟» به جاي جواب، لهجه و قيافه دوستم را تقليد كردم. غش كرد از خنده. گفت: «آره، مي‌شناسم.» و اين شد اسباب آشنايي من و او. گفتم: «رزمندگان ما هم توي جنگمان از اين كارها كه شما روي كالك توضيح داديد كرده‌اند. توي عمليات فتح‌المبين...» همين‌طور يك‌ريز حرف مي‌زدم و او با لبخند گوش مي‌كرد. هم او و هم من هنوز تحت تأثير شوخي قبلي بوديم. براي همين هم مي‌خنديد و گوش مي‌داد. تا بالاخره من هم به نقطه رسيدم.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...




موضوع :   شهداي نهضت جهاني اسلام , 
سوسنگرد دوبار محاصره شد و این شهر یک شهر مقاوم و آسیب دیده ای است.بار اول یا دوم بود که آنجا محاصره شد بعد از آن که مدتی بود عراقی ها نزدیک ما بودند و توانستند وارد سوسنگرد شوند و نیروهای ما را از داخل شهر عقب بزنند ،که حتی فرماندار هم برای آنجا معین کردند اما بعدا نیروهای ما رفتند عراقی ها را عقب زدند و آنها فرار کردند . ولی دفعه دیگر که شاید آخرین دفعه بود سوسنگرد محاصره شد، البته این را هم بگویم که من در فاصله این مدت یکی دوبار آن مرحوم شهید مدنی هم  با ما بود و آن طور که احتمال می دهم آقای موسوی اردبیلی هم سفری با ما بودند . در آن جریان ودر سوسنگرد بود که عرب ها دور ما جمع شده بودند و هوسه می کردند . یک خانم عرب با همسرش که نابینا بود آن چنان شجاعانه هوسه می کردند که من خاطرات خیلی خوبی از سوسنگرد و از رفت و آمدهایم به سوسنگرد داشتم که الان در نظر ندارم . اما قضیه فتح سوسنگرد به این ترتیب است که مدتی  بود عراقی ها سوسنگرد را به تدریج محاصره می کردند. ما تا سوسنگرد بودیم و سوسنگرد را گرفته بودیم اما یک مقدار آن طرف تر سوسنگرد که محور سوسنگرد – بستان باشد ،دست عراقی ها بود . البته اول عراقی ها عقب نشینی کردند . لکن بعد مجددا آمدند تا نزدیک سوسنگرد ،یعنی تقریبا یک نیم دایره در ضلع شمالی و شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان محاصره کردند که تدریجا از طرف جنوب هم از قسمت دب حردان یعنی غرب اهواز ،نیروهایی که در آنجا بودند تدریجا کشیدند به شمال و خودشان را به کرخه کور نزدیک کردند . سپس از کرخه کور عبور کردند و آمدند محور حمیدیه – سوسنگرد را قطع نمودند که البته حمیدیه غیر از پادگان حمید است و این حمیدیه بین اهواز و سوسنگرد است. حمیدیه شهری است که خیلی مورد تهاجم سخت عراقی ها قرار گرفته بود و مردم آنجا مردمان عزیز و شجاعی هستند و من هم در آنجا چندین مرتبه رفت و آمد کرد ه ام  خلاصه این که در حقیقت با طی کردن نیم دایره از شمال و یک نیم دایره از جنوب ، کا ملا سوسنگرد محاصره شد، تا آنجا که ما فقط یک راه را به داخل سوسنگرد داشتیم و آن هم راه کرخه بود، یعنی تنها از داخل کرخه نیروهای ما می توانستند به داخل سوسنگرد بروند . وتدریجا همین راه هم مورد محاصره و زیر آتش قرار گرفت و چند تا از قایق های ما که یک وقت می رفتند به سمت سوسنگرد داخل کرخه غرق شدند. و حالا که آیا در داخل سوسنگرد چه کسی هست؟ داخل سوسنگرد ما متاسفانه هیچ کس را تقریبا نداشتیم و نیروهای مردم نبودند، چون  مردم




موضوع :   خاطرات و مخاطرات , 

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خدا و براي خدا، در راه خدا اين وصيتنامه را مي‌نويسم تا حجت باشد به آنكه بعد از من نگويند نا آگاه بود و نادان و بي هدف ، بلكه من زندگي ز حسين آموختم كه فرمود: مرگ با عزت به از زندگي با ذلت است .

بار خدايا بنده اي هستم گناهكار و روسياه و شرمسار و در خود لياقت شهيد شدن را نمي بينم مگر آنكه تو خود بر من رحم كني و عنايت به من بنمائي شربت شهادت را ، خداوندا ، امروز نائب امام زمان با دم مسيحائي خود به ما ارزش انسان بودن و انسان شدن مي آموزد و روز امتحان است و اگر لحظه‌اي درنگ كنيم فرصت از دست رفته ، پس ما را ياري بفرما و راهنمايمان باش و از لغزشهاي نگاهمان دار تا به صراط مستقيم هدايت شويم ، اي مسلمانان جهان امروز تمامي كفر به سركردگي امريكا با تمام قوا در مقابل اسلام صف كشيده و اسلام و انقلاب اسلامي امروز به خون و جان ما نياز دارد تا ريشه اش محكم شود و اگر ما در اين امر قصور كنيم فرداي تاريخ هم در مقابل خدا و رسول خدا و هم نسل آينده مسئول خواهيم بود و جوابگو، و بر ماست كه به نداي « هل من ناصر ينصرني » امام عزيزمان لبيك گفته و به ياري او بشتابيم كه ياري او ياري اسلام و پيامبر است،                       « ان تنصرالله ينصركم و يثبّت اقدامكم » و اگر ياري كنيم خدا را ، خواهد نمود ما را در رسيدن به مقام والاي  انسانيت ، و راهنمايي خواهند نمود ما را در رسيدن به هدف نهائي .

امروز اين سعادت به من دست داده تا به كربلاي ايران جايگاه عاشقان خدا قرارگاه سرداران رسول گرامي و پويندگان راه علي و پيروان حسين و سربازان امام زمان (عج) و ياوران رهبر عزيز خميني كبير و راهيان شهادت و براي رسيدن به اين مكان چه انتظارها كشيده‌ام خدا مي‌داند و با آگاهي كامل و با عشق به الله به اين راه آمده‌ام تا براي رضاي او جهاد كنم و اگر سعادت پيدا كردم به ديدار خدا بروم و از اين تن خاكي عروج كنم و به خدا برسم ، و شما پدر و مادرم اگر من شهيد شدم غم مداريد چون من يك شهيدم و هرگز نمي‌ميرم و پيش معبودم روزي به من داده خواهد شد . ثانياً من امانتي بيش در پيش شما نبودم و شاد باشيد كه چه خوب دين خود را ادا كرديد و از اينكه در تربيت من خيلي زحمت كشيديد و من خيلي به شما اذيت كرده‌ام حلاليت مي طلبم و مي‌خواهم كه در مرگ من زياد گريه نكنيد كه هم اجر من كم مي‌شود و هم ثواب شما . بلكه به خاطر خدا گريه كنيد و از ترس روز قيامت . برادران و خواهرم از اينكه خيلي شما را ناراحت كرده‌ام و زحمات زيادي بخاطر من متحمل شده‌ايد اميدوارم مرا ببخشيد و تقاضا دارم از دامن امام دست برنداريد و اسلام را بوسيله فرد نشناسيد بلكه افراد را با معيارهاي اسلامي بشناسيد و از شما مي‌خواهم كه نگذاريد اسلحه من زمين بيافتد بلكه هر تك‌تك شما يك پاسدار براي اسلام باشيد . انشاءالله

دوستان و برادرانم ، از همه عاجزانه حلاليّت مي طلبم و تقاضا مي كنم امام عزيز را تنها نگذاريدو به جان او دعا كنيد تا ظهور آقا امام زمان (عج) و در راه پياده شدن احكام و قوانين اسلام تا جايي كه مي‌توانيد تلاش كنيد . همه شما را به خدا مي‌سپارم .

از همه التماس دعا براي طول عمر امام را داريم

17/2/61 مرتضي ياغچيان




موضوع :   وصيت نامه شهدا , 

 بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم خامه قلم را به سینه کاغذ آشنا کنم و نقشی از رخ آن زیبا را به این سینه سفید منقش کنم امّا قلم را توانایی این کار نیست،کاغذ را تحمل این نقش نیست.می خواهم امواج خروشان احساس را به مهار(عقل)در زندان تن محبوس کنم.امّا عقل را توان به بند کشیدن دل نیست.تن را قدرت نگهداشتن روح نیست.چشمانم را می بندم می خواهم تصویری از آن جمال رعنای یار را در ذهن تصوّر کنم.

امّا تصویر آن جمال زیبا را کسی قادر به تصوّر نیست.می خواهم مرغ اندیشه را از پرواز در آسمان سرخ رنگ عشق باز دارم امّا او را هیچ قیدی قادر به مقیّد ساختن نیست.

این آسمان خونین را از طیران این مرغ باز داشتن ثواب نیست.قلم را دوباره به چرخش وا می دارم.امواج خیره سر احساس به ساحل اطمینان هجوم می آورند آن یار رعنا تمام قد عشق را به تماشا ایستاده است.

مرغ اندیشه به پرواز خویش ادامه می دهد کاغذ از سیاهی قلم نقش می پذیرد دل زبان گشوده که:ای نازنین دلبر تو مرا همچو شبنم صبحگاهی پاک خواسته بودی و من روسیاه از نوک پا تا فرق سر به گناه آلوده گشتیم.پس مرا ببخش.

ای دوست،تو از من خواسته بودی به عهد وفا کنم و به سویت بشتابم و من همان شاکر نادانی هستم پس مرا ببخش.ولی بدان من نیز روزی پاک بودم قلبم هنوز از زنگار پاک بود.چشمانم هنوز بر رخی نگاه نکرده بود.دستانم هنوز به ناپاکی آلوده نشده بود.

وجودم پاک بود،عقلم پاک بود،(آه ای زیبای زیبایان)چه کنم نفس بر من غالب شد و تو خود حال مرا می بینی،شیطان را به دوستــی برگزیدم و تو روزگــارم را می بینی ولـــی هرگــز از روی طغیان سر از فرمانت نپیچیده ام،هرگز از روی عمد بر خلاف دوستی ام عمل نکرده ام.هرگز!

خود می دانی حتّی آن هنگام که طعم گناه از دهانم زایل نگشته بود فکر تو آن را تلخ می کرد که هرگز گناه لذّت نداشته است خود می دانی همواره پشیمان بوده ام ولی چه کنم که وجود کثیفم را شیطان مسلّط شده است.

هر گاه خواسته بود سیلی به رخ شیطان زنم این نفس جلویم را گرفته بود.آری خود می دانی روزگاری پاکترین

و صادق ترین بودم.شبها به لبخندی می خوابیدم و صبح ها به لبخندی دیگر بیدار می شدم شب و روزم با تو می گذشت و حالا،رانده از هر جا،مانده از هر چیز،پشیمان از هر کار به درگاهت آمده ام،می گفتند تو به این سرزمین آشنایی.در اینجا دوستان زیادی داری.می گفتند به اینجا نظری داری و من سر از پا نشناخته به اینجا آمده ام شتاب داشتم تا به اینجا برسم.

پا برهنه،جامه دریده،چشم گریان،با تنی ریش به اینجا رسیده ام.چشمانم کم سو گشته اند،پاهایم مجروح است.دلم پریشان است،آیا تو مرا خواهی پذیرفت؟آیا برای دیدنت حالی جز این می خواهی؟آیا برای وصالت مهریه ای بالاتر از این خواستاری؟پس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند.




موضوع :   وصيت نامه شهدا , 
 این قافله ای کز پی ان مرگ روان است

دل بستگی و عشق به ان سخت گران است

دیدی که چه سان ختم بود مردن و رفتن

کاین عاقبت کار همه خرد و کلان است

این امدن و مردن و دنبال برفتن

قانون خدا عبرت هر پیر و جوان است

برخیز و در ائینه عمرت نگهی کن

ائینه عمرت زگنه گردنشان است

در دار عمل بندگی حق ره خودساز

معراج تو و غایت خلق تو همان است

بگریز از ان کس که بود مترف و بیرنگ

کو پست تر از انجمن بی خردان است

رو همره انکس که بود زنده به تقوی

زیرا که دو بالش زملک تير پران است

در طول سفر رهزنی و دزدی افکار

از حقه و حسادت هنر مرده دلان است

با همرهی دوست مدارج همه طی کن

بي يار برفتن روش خيره سران است

در دام شهادت همه صیدی نتوان رفت

تن سوخته رفتن صفت با هنران است .




موضوع :   اشعار دفاع مقدس , 

سه روز به چهلم علي مانده بود كه يكي از دوستانش ساك او را برايمان آورد. يادگار علي، عطرعلي، رد دست‌هاي علي دوباره به خانه بازگشته بود. دوربين، ساعت و وصيت‌نامه‌اي داخل ساك بود. وصيت‌نامه را باز كردم نوشته بود: «پدر! سلام بر شما. پدرجان من دوست دارم كه در وادي رحمت در كنار ساير دوستانم به خاك سپرده شوم».
از دفتر امام (ره) اجازه خواستيم اما ايشان اجازه ندادند. تا اينكه 13 سال بعد اعلام كردند گورستان ستارخان جاده‌كشي مي‌شود بايد اجساد و اموات را انتقال دهيد. بعد از طي مراحل قانوني، خلعتي را از سوريه آورده بودند برداشتم و روز پنج‌شنبه به كنار مزار علي رفتم. يكي از سنگ‌ها را برداشتم، عطر گل‌هاي محمدي فضا را پر كرد. اطرافيان با تعجب نگاهم كردند. فكر مي‌كردند گلاب پاشيده‌ام اما گلابي در كار نبود. عطر گل وجود علي در فضا پيچيد. سنگ ديگر را برداشتم پيكر علي آنقدر سالم و تازه مانده بود مثل اينكه همين امروز دفن شده است. نگاهش كردم آرام خوابيده بود. گفتم: «علي جان! خوابي بابا؟ بلند شو. پس از سال‌ها انتظار چشمانمان به ديدار رويت روشن شده، بلند شو بابا ما آمده‌ايم. علي جان! مادرت اينجاست. بلند شو به جاي خودت، به جاي برادرت ايوب سلامش كن....»
موها و پلك‌ها همه سالم و تازه بودند مثل اين بود كه در عالم خواب است دستم را كه انداختم به نايلون پاييني چند تا از انگشت‌هايم خوني شد. صورتش را بوسيدم. اول قرار بود او را در گوني بگذاريم و به وادي رحمت ببريم بعد پسر بزرگم تقاضاي تابوت و آمبولانس كرد. او را درون تابوت گذاشتيم. همسرم خواست صورت علي را ببوسد و يا جوراب را از پايش بياورد و نگه دارد اما پسر بزرگم نگذاشت. وسايل جيبش را درآوريم و او را دوباره در كفن پيچيديم و در وادي رحمت به خاك سپرديم؛ به خاكي سرد اما انگار اين بار دلم آرام گرفته بود. يقين پيدا كردم علي جاي خوبي دارد.

شهيد علي ذاكري اهل تبريز و برادرشان نيز شهيدايوب ذاكري شهيد راه اسلام و انقلاب هستند.




موضوع :   خاطرات و مخاطرات , 

تعاون بوديم، ستاد تخليه شهدا، جمع و جور کردن و بسته بندي و ترتيب انتقال بچه ها با ما بود؛ جيب هايشان را مي گشتيم و هر چه بود در پلاستيکي جمع مي کرديم و همراه تابوت مي فرستاديم.

يکبار يکي از جنازه ها توجهمان را جلب کرد و حساس شديم کاغذي را که روي آن با خط درشت نوشته بود "وصيت نامه" بخوانيم، ببينيم امثال اين بچه ها که تازه بالغ شده و از مال دنيا هم چيزي ندارند بازماندگانشان را به چه اموري سفارش مي کنند. کاغذ را که باز کرديم نمي دانستيم بالاي سر بدن شهيد بخنديم يا گريه کنيم. نوشته بود: براي من گريه نکنيد. براي بابام گريه کنيد که مي خواهد خرج دفن و کفن مرا بدهد و برايم شب هفت و چهلم بگيرد.

بينوا هر چه يک عمر جمع کرده بايد بدهد مردم بخورند!




موضوع :   خاطرات و مخاطرات , 

دهر بر مراد سفلگان مي‌چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوي و اين ابتلائات نيز پيوسته مي‌رسد تا رغبت تو در لقاي خدا افزون شود… پس اي دل، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانيم!

مي‌گويي: مگر سر امام عشق را بر نيزه نديده‌اي و مر بوي خون را نمي‌شنوي؟ كار از كار گذشته است. قرن‌هاست كه كاز كار گذشته است… اما اي دل، نيك بنگر كه زبان رمز، چه رازي را با تو باز مي‌گويد: كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا. يعني اگر چه قبله در كعبه است. اما فاينما تولوا فثم وجه الله. يعني هر جا كه پيكر صد پاره تو بر زمين افتد. آنجا كربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، كه در حقيقت. و هر گاه كه علم قيام تو بلند شود عاشورا است؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله عشق خوانديم در سفر تاريخ، يعني همين.

ليرغب المؤمن في لقاء ربه… عجب رازي در اين رمز نهفته است! كربلا آميزة كرب است و بلا… افق طلعت شمس اشتياق است. و آن تشنگي كه كربلاييان كشيده‌اند، تشنگي راز است. و اگر كربلاييان تا اوج آن تشنگي. كه مي‌داني نرسند، چگونه جانشان سرچشمة رحيق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنيده‌اي بهشتيان را مي‌خورانند، ميكده‌اش كربلاست و خراباتيانش اين مستانند كه اينچنين بي‌ سر و دست و پا افتاده‌اند. آن شراب طهور را كه شنيده‌اي، تنها تشنگان راز را مي‌نوشانند و ساقي‌اش حسين است؛ حسين از دست يار مي‌نوشد و ما از دست حسين.

شب‌هاي پاييز سال شصت و پنج، شب‌هاي بسيار سردي براي تمرين غواصي بود. بعد از فتح فاو، به غير از كارون و بهمن شير ديگر مي‌شد از اروند هم براي تمرين استفاده كرد. اروند هم بزرگ‌تر بود، هم وحشي‌تر و هم سردتر. و خوشبين به اين بود كه غواصان آبي را كه بايد از آن مي‌گذشتند به چشم مي‌ديدند؛ با همه‌ي سردي و سختيش.

اين بار هم قرار بود غواصان در عمليات، خط‌شكن باشند و عمليات با عبور از اروند شروع شود. ولي اين عبور مثل عبور سال قبل نبود. سال پيش از اين طرف ساحل شروع كره بودند و عمليات غواصي با رسيدن به ساحل روبرو تمام مي‌شد. اين بار كارشان پيچيده‌تر بود؛ بايد در ساحل خرمشهر به آب مي‌زدند، از ميان جزيره‌ي ام‌الرصاص كه عراق مثل چشم خود از آن مراقبت مي‌كرد و جزيره‌هاي ديگر اروند مي‌گذشتند و در شمال و جنوب اروند پياده مي‌شدندد آن دو جا، دو سپاه مهم عراق حضور داشت: سپاه سوم و هفتم زرهي. غواص‌ها بعد از پياده شدن در ساحل بايد با آنها درگير مي‌شدند و ارتباطشان را با عقبه قطع مي‌كردند. قسمت جنوبي اروند مثل فاو بود. نخلستان داشت و زمين‌هايش باتلاقي بود. اگر غواص‌ها تا اين جاي كار را از عهده‌اش بر مي‌آمدند. ديگر ميان آن زمين‌هاي باتلاقي از دست عراقي‌ كاري بر نمي‌آمد و با يك قدم بلند مي‌شد به بصره رسيد. موفقيت‌ در همه‌ي اينها بستگي به غافلگير شدن عراقي‌ها داشت.

سوم دي‌ماه شصت و پنج، ساحل اروندرود

چند ساعت به شروع عمليات مانده بود. در ساحل اروند غوغايي برپا بود. بيش‌تر از صد هزار بسيجي از سراسر كشور در اين حمله شركت مي‌كردند و اين در تمام سال‌هاي جنگ بي‌سابقه بود. و اين اميد فرمانده‌هاي ايراني را براي موفقيت عمليات بيشتر مي‌كرد.

ولي از چند ساعت مانده به شروع عمليات، وضعيت به طرز غير عادي‌اي مشكوك شده بود. توپخانه‌ي عراق ساحل را مي‌كوبيد. زير نور منورهايي كه از آن ساحل عراق شليك مي‌شد. مي‌توانستي آنها را ببيني كه حاضر و آماده ايستاده‌اند. از ساعتي مانده به شروع عمليات، توپخانه‌ي عراق ديگر شليك نكرد و سكوت تمام منطقه را فرا گرفت. بين فرمانده‌هاي ايران بحث در گرفته بود. حرف از لغو عمليات به ميان آمد، ولي غواصان چند لشگر به خاطر طولاني‌تر بودن مسافت عبورشان زودتر به آب زده بودند و اگر عمليات لغو مي‌شدهمه آنها در ميان آب قتل عام مي شدند.. رمز عمليات خوانده شد.

وقتي غواصان به وسط اروند رسيدند. همه چيز شروع شد. هلي‌كوپترهاي عراقي مي‌چرخيدند و منور مي‌ريختند و صحنه را مثل روز براي آنها كه در ساحل پشت تيربارها و دوشكاها ايستاده بودند، روشن مي‌كردند. باراني از تير بر سر غواص‌ها ريخت. عراقي‌ها تمام سطح اروند را به طور ضربدري و پيوسته با دوشكا مي‌زدند. چيزي كه براي آنها باور كردني نبود، آرپي‌جي‌هايي بود كه از وسط آب به سمت سنگرهاشان شليك مي‌شد و باعث مي‌شد كه آنها سنگرهاشان را رها كنند و بگريزند. اين فقط كمي از وخامت اوضاع كم مي‌كرد. غواص‌هايي كه در ميانه‌ي اروند شهيد شدند و اروند جنازه‌هاشان را با خود برد، حالا ديگر به آنچه كه به خاطرش شب‌هاي سخت تمرين را تحمل كرده بودند، رسيده بودند.

وقتي باقي مانده‌ي غواص‌ها به ساحل ام‌الرصاص رسيدند، با سيم‌خاردارهايي مواجه شدند كه لا به لاي آنها رديف در رديف موانع هشت پر و تله‌هاي انفجاري كار گذاشته شده بودند؛ نه رديف سيم‌خاردار تو در تو. اگر مي‌شد، با اژدر بنگال سيم‌ها را منفجر كردند و اگر نه، خودشان را روي آن‌ها انداختند تا ديگران پشت سرشان نمانند و بگذرند. قايق‌هايي كه از گلوله‌ي توپ هاي ضد هوايي عراق جان سالم به در مي‌بردند. با يك پرش بلند از روي موانع مي‌گذشتند. خط با هر مشقتي بود در همان شب شكسته شد. عراقي‌ها و ايراني‌ها با هم قاطي شده بودند و جنگ تن به تن در گرفته بود. هواپيماهاي عراق هم مرتب ساحل و عقبه‌ي ايراني‌ها را مي‌كوبيدند. بيشتر از اين نمي‌شد ادامه داد. فرمان دهها فرمان عقب‌نشيني دادند.

از فرداي همان روز، جشن و پايكوبي عراقي‌ها آغاز شد. مي‌گفتند عمليات سرنوشت‌ساز ايران را شكست داده‌اند و نود هزار بسيجي را در ميان شط‌‌‌العرب كشته‌اند. عدنان خيرالله با هيجان از امريكايي‌ها به خاطر اطلاعات به موقع و دقيقشان تشكر كرد و گفت «اگر ايراني‌ها موفق به غافلگير كردن ما مي‌شدند. بصره از دست رفته بود.» هر چند كه هنوز دو قورت و نيمش باقي بود و مي‌گفت كه با وجود اين امريكايي‌ها در مقايسه‌ با برخوردشان با ايران (ماجراي مك‌فارلين) عدالت را برقرار نكرده‌اند.

اما به همان اندازه كه عراقي‌ها خوشحال بودند. ايراني‌ها ناراحت بودند؛ عملياتي بي‌نتيجه، دوستاني كه ديرگ در ميان آنها نبودند و حسرتي كه از جا ماندن دوستان در دلها زبانه مي‌كشيد ايراني‌ها شكست را نمي‌پذيرفتند. بيست و چهار ساعت بعد از متوقف شدن عمليات، امام فرمان عمليات كربلاي پنج را صادر كرد.




موضوع :   خاطرات و مخاطرات , 

آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کيلومتر بودن و پرسيدن سوال هاي فضايي به گوش ما هم رسيده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر مي کرد ماها جملگي براي خودمان يک پا عارف و زاهد و باباطاهر عريانيم و دست از جان کشيده ايم. راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل ازخانواده کنده بوديم اما هيچکدام مان اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي دانستيم که اين امر براي او که خبر نگار يکي از روزنامه هاي کشور است باورنکردني است.

شنيده بوديم که خيلي ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتي شصتمان خبردار شد که هماي سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بيايد. نشستيم و فکرهايمان رايک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي نشستيم و به سوالات او پاسخ مي دهيم.

از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او يعقوب بحثي بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.

- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟

- والله شما که غريبه نيستيد، بي خرجي مونده بوديم. سر سپاه زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي رويم جبهه و مي گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!

نفر دوم احمد کاتيوشا بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: «عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي ترسم! تو محله مان هر وقت بچه هاي محل با هم يکي به دو مي کردند من فشارم پايين مي آمد و غش مي کردم. حالا از شما عاجزانه مي خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند مي نوشت متوجه خنده هاي بي صداي بچه ها نشد.

مش علي که سن و سالي داشت گفت: « روم نمي شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمي دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو مي برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي نوشت. نوبت من شد.

گفتم: «از شما چه پنهون من مي خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.

بغل دستي ام گفت: «راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»

ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.




موضوع :   لبخندهای پشت خاکریز , 

کلاس آموزش رزمي داشتيم. درس خمپاره و انواع آن. مربي يکي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد:

اينکه مي بينيد، اينقدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي کند، پيک مي فرستد، سوت مي زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پاي من نيست، نگوييد نگفتيد!

سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت: اين هم که فکر مي کنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، کسي که او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب که مي شوند محضرتان به عرض ملوکانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند که شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسکورتشان همزمان مي رسند.

نوبت به خمپاره 60 رسيد، خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب حياء، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اينقدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلاً نمي فهمي کي مي آيد کي مي رود. يک وقت دست مي کني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري مي بيني، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سايرين اهل شعار نيست. کاري را که نکرده نمي گويد که کرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعداً خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي کند که من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد کار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر بشويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.




موضوع :   لبخندهای پشت خاکریز , 
پس از پايان موفقت‌آميز عمليات ثامن‌الائمه، پنج تن از فرماندهان رده بالاي ارتش و سپاه جهت تقديم گزارش به امام خميني (ره) بوسيله يک فروند هواپيما ي سي ـ 130 عازم تهران شدند. هواپيما درساعت 19:59 روز هفتم مهرماه در جنوب غربي کهريزک دچار سانحه مي‌شود و به علتي نامشخص هرچهار موتور هواپيما همزمان خاموش مي‌شود . خلبان تلاش مي‌کند هواپيما را در همان منطقه به زمين بنشاند. چرخ‌هاي هواپيما بوسيله دستگيره دستي باز مي‌شود و هواپيما در زمين ناهموار فرود مي‌آيد اما پس از طي مسافتي، در نقطه‌اي متوقف و بال چپ هواپيما به زمين اصابت مي‌کند. هواپيما آتش مي‌گيرد و 49 نفر سرنشين آن از جمله 5 تن از سرداران رشيد اسلام به درجه شهادت نائل آمدند. اين 5 شهيد بزرگوار که در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شتافتند عبارت بودند از: 1ـ سرلشکر فلاحي (رييس ستاد مشترک ارتش) 2ـ سرلشکر يوسف کلاهدوز (قائم مقام سپاه پاسداران) 3ـ سرلشکر سيد موسي نامجو (وزير دفاع) 4ـ‌ سرلشکر فکوري (‌مشاور جانشين رييس ستاد مشترک ارتش) 5ـ سرلشکر جهان‌آرا (‌فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر و آبادان)‌




موضوع :   شهداي انقلاب اسلامي , 

آغاز تهاجم :

 

اختلافات مرزي ايران و عراق سابقه اي طولاني دارد . به طور کلي اينطور مي توان گفت در سال 1975 اين اختلافات تا آنجا بالا گرفت که احتمال بروز جنگ مي رفت و طرفين در الجزاير قراردادي امضا کردند که مبناي حل اختلافات مرزي دو طرف بود . اما عدم پايبندي عراق به شرايط قرارداد و وقوع انقلاب اسلامي در ايران عملاً اجراي آن را به تعويق انداخت . شرق و غرب که از انقلاب ايران به هراس افتاده بودند صدام حسين را تحريک به تجاوز نمودند و او با اين بهانه که ايران بر سر ميز مذاکره نمي آيد و تنها راه حل استفاده از زور است ، از اوايل سال 1959 تحرکات نظامي در طول مرز با ايران را آغاز نمود . اين تحرکات از اوايل شهريور ماه شدت يافت و بسياري از دلسوزان نظام و نيروهاي مرزي به بني صدر هشدار هاي لازم را دادند اما او از اعلام وضعيت آماده باش جنگي خودداري کرد . در 31 شهريور ماه 1359 هجوم سراسري به ايران با بمب باران تهران (فرودگاه مهرآباد) و 19 شهر ايران آغاز شده و دهها لشکر پياده و زرهي عراق از مرز عبور کردند .

در جبهه شمال غرب (کردستان و آذربايجان) به علت حضور فعال سپاه در جهت مقابله با ضد انقلاب ، نيروهاي عراقي فقط به تقويت استحکامات و تصرف چند ارتفاع مرزي سوق الجيشي اکتفا کردند . در جبهه غرب (کرمانشاه و شمال ايلام) هدف اصلي ، تامين امنيت بغداد با تصرف مناطق پرجمعيت منطقه بود . شهرهاي سومار ، نفت شهر و مهران به سرعت سقوط کردند . اما مقاومت مردم در قصرشيرين باعث شد عراقي ها با دور زدن شهر ابتدا سرپل ذهاب را گرفته و از شرق وارد قصر شيرين شوند . هرچند قصرشيرين سقوط کرد ، اما هجوم نيروهاي مردمي ، سپاه و ارتش ، با پشتيباني هلي کوپترهاي کبري که شهيدان شيرودي و کشوري جلودارشان بودند ، باعث آزادي سرپل ذهاب گرديد و حرکت دشمن به سمت گيلان غرب و ايلام هم ناکام ماند .

در جبهه جنوب هدف اوليه دشمن محاصره اهواز و تصرف کامل خوزستان بود اما با مقاومت نيروهاي مردمي و سپاه در خرمشهر و سوسنگرد ، عملاً دشمن ابتکار عمل خود را از دست داد و در جبهه شوش و دزفول هم عقبه نامطمئن باعث توقف دشمن در نزديکي کرخه گرديد . خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد . اما در مرکز ، بعد از آنکه نيروهاي عراقي به شهرک حميديه رسيدند ضد حمله عده اندکي از نيروهاي سپاه به رهبري شهيد غيوراصلي که در همين عمليات شهيد شد ، باعث فرار دشمن تا آن سوي بستان گرديد که اين خود از امدادهاي غيبي بود . چند روز بعد دشمن بدون مواجه با مقاومت شديدي بستان را دوباره اشغال اما ديگر دستش به سوسنگرد نرسيد .

لازم به ذکر است که با وجود برتري زميني دشمن در نخستين روزهاي آغازين جنگ ، در آسمان حمله بيش از 140 فروند جنگده ايراني به اهداف عراقي در روز اول مهرماه ضربه کوبنده ايي به دشمن وارد نمود و در طول جنگ برتري هوايي کاملاً در اختيار ايران بود




موضوع :   مقالات دفاع مقدس , 
عمليات نصر چهار بود آقا مهدي دستور داد که براي موضوعي خاص جلوتر بروم لحظه ها برايم سنگين بود و دقايق به کندي مي گذشت، آقا مهدي صدايم کرد حالت خاصي داشت و خداحافظي اش دگر گونه به نظر مي رسيد، با آرامش و وقار خاصي سرم را ميان دستانش گرفت و آرام بوسيد. فرمود:

ما را فراموش نکن! و با نگاهش بدرقه ام کرد.گمان بردم، مي پندارد شهيد مي شوم، چون جلوتر از ايشان در خط حضور پيدا مي کنم.

چندين ساعت در محاصره بوديم، وقتي از تنگنا هاي محاصره و مرگ و ترکش و زخم رهيدم از سردار املاکي خبر مجروحيت آقا مهدي را شنيدم.

به سنندج  که رسيدم، چيزي مرا به معراج شهدا مي کشانيد هر چند پاهايم از آمدن امتناع مي ورزيدند.

نمي دانم چه کس خبر شهادت آقا مهدي را به من داد، هوا سنگين شده بود و نفس کشيدن مشکل، ناگهان بغضم شکست گريه بهترين رفيق و تسکين من بود.بياد لحظه هاي قبل از شهادت افتادم، آخرين خداحافظي ، بوسه اي که بر پيشاني ام نواخت و بانگاه معصومانه اي که بدرقه ام ساخت!

هميشه لبهاي مبارکش پيش چشم من است که با صداي خاصي گفت:

ما را فراموش نکن!

 

کميل مطيع دوست



موضوع :   خاطرات شهدای گیلانی , 


هنگامي که يکي از همسنگران به بيمارستان مي رود تا نحوه شهادت شهيد نوبخت را  از پزشک معالج مي پرسد ، دکتر اينگونه بيان ميکند : به بالاي سر ايشان رفتم گفت : ابتدا برويد و دوستم را معالجه نماييد و آنگاه به نزد من بياييد. به نزد آن رزمنده رفتم . پس از معاينه متوجه شدم که به درجه رفيع شهادت نائل آمده. به نزد شهيد نوبخت آمدم تا ايشان را مداوا کنم ، متوجه شدم که روح پاکش به خدا شتافته . پيکر مطهرش پس از تشييع باشکوه در گلزار شهداي آستارا به خاک سپرده شد. روحش شاد و يادش گرامي باد .




موضوع :   خاطرات شهدای گیلانی , 
اواخر روزهاي جنگ، روبروي حرم مطهر سيد جلال الدين اشرف، آستانه، آقا مهدي را ديدم که با عجله درگذر بود.

گفتم: کجا؟! خنديد، دندانهايش برق زد،

گفت: منطقه!

اين سفره اي که براي ما پهن کردند در حال جمع شدن است، دير بجنبيم چيزي عايدمان نمي شود. اگر الان از سفره الهي استفاده نکنيم از قافله شهيدان عقب خواهيم ماند.



موضوع :   خاطرات شهدای گیلانی , 

باران قطعنامه‌ها

در نگاه نخست به قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد درباره جنگ ايران و عراق کاملا‌ عادلا‌نه و ناظر بر منابع دو طرف درگير در جنگ به نظر مي‌رسند اما زماني که درکنار وقايعي که مقارن با پيش از هر يک از اين قطعنامه‌ها در جنگ حادث شده‌اند بررسي شوند کاملا‌ بر عکس‌اند و غرض ورزي وجانبداري آنها از رژيم بعثي را آشکار مي‌کنند.

نوشتار حاضر ضمن نگاه اجمالي و گذرا، به عوامل موثر در تصويب قطعنامه‌ها و مفاد هر يک از آنها عملکرد سازمان ملل درخصوص جنگ را به صورت گاه شمار ارائه مي‌نمايد:



::مطالب بيشتر در   ادامه مطلب  ::




موضوع :   سایر موضوعات , 
 

 نقش بي‌بديل ارتش جمهوري اسلامي ايران در 8 سال دفاع مقدس و تأثيرگذاري سرنوشت‌ساز آن بويژه در مراحل ابتدايي جنگ تحميلي مقوله‌اي است كه همواره موجب افتخار و اميدواري نيروهاي مسلح ايران است.
    * به عنوان نخستين سؤال بفرماييد كه از منظر فرماندهان ارتش، دفاع مقدس از چند مرحله نظامي تشكيل مي‌شد؟

اگر بخواهيم مراحلي را براي دفاع مقدس تعريف و تعيين كنيم، اين نبايستي به معناي تغيير در اهداف باشد زيرا كل تلاش‌هايي كه مجموعه نهادهاي كشور و در رأس آنها نيروهاي مسلح در طول 8 سال دفاع مقدس هدايت و اجرا كردند، يك هدف واحد و مشخص را دنبال مي‌كرد و آن هم دفاع از استقلال، تماميت ارضي و كيان و نظام نوپاي اسلامي بود كه با تهاجم همه جانبه دشمن به مرزهاي ميهن اسلامي به خطر افتاده بود.

با اين حال و با در نظر گرفتن اين مهم كه هيچ‌گاه هدف كلي ما در طول جنگ - چه زماني كه دشمن بخش‌هاي زيادي ازخاك ميهن اسلامي را در اشغال خود داشت و چه در اوج برتري رزمندگان اسلام و ورود به خاك عراق-  دچار تغيير و تزلزل نشد، بالطبع ما دفاع مقدس را به چند مرحله نظامي و از جنبه‌هاي تاكتيكي و راهبردي مي‌توانيم تقسيم كنيم.

از جنبه تاكتيكي مرحله متوقف كردن و تثبيت دشمن كه هر2 در قالب تاكتيك‌هاي پدافندي قرار مي‌گيرند و مرحله هجوم به دشمن و بيرون راندن او از خاك ميهن اسلامي كه اوج اقتدار رزمندگان اسلام بود و درواقع مرحله آفندي محسوب مي‌شد.

البته همزمان با پذيرش قطعنامه  598 از سوي جمهوري اسلامي ايران دشمن دست به تحريكات جديد آفندي زد كه در آن مرحله نيز براي مقطع كوتاهي رزمندگان اسلام از تاكتيك‌هاي پدافندي براي متوقف كردن دشمن و سپس آفند براي بيرون راندن او از خاك ميهن اسلامي بهره‌ بردند.

از جنبه راهبردي مراحل ديگري را مي‌توان برشمرد: مرحله اول مرحله برتري دشمن بود كه با صدور قطعنامه‌هاي پي در پي در دشواري امنيت به نفع متجاوز همراه شده بود.

مرحله دوم كه براساس تحولات صحنه جنگ رقم مي‌خورد، مرحله موازنه قواي2 طرف بود و مرحله بعدي كه با اخراج قواي دشمن از خاك ميهن اسلامي و حتي ورود به خاك عراق در تعقيب متجاوز اتفاق افتاد و نقطه عطف آن نيز ورود نيروهاي اسلام به شبه جزيره فاو بود، با برتري مطلق قواي اسلام پيش آمد كه به معناي تغيير موازنه به نفع ايران بود و در چنين شرايطي بود كه علاوه بر تصويب قطعنامه  598 شوراي امنيت كه منصفانه‌تر از قطعنامه‌هاي قبلي بود، بسيج غرب و شرق و حاميان منطقه‌اي رژيم بعث براي نجات وي نيز پيش آمد كه با حمايت‌هاي مستقيم و غيرمستقيم از آن رژيم همراه شده و مسئولين نظام با درك اين شرايط، پذيرش قطعنامه  598 را مورد توجه قرار دادند.

    *  تأثيرات و تبعات تحولات سياسي اين 8 سال بر عملكرد ارتش چگونه بود؟

توجه قواي ارتش طي 8 سال دفاع مقدس كاملاً بر دفاع و كارويژه خاص خود يعني تقويت و حضور حداكثري ممكن در جبهه‌هاي جنگ و پيشبرد اهداف مورد نظر نظامي معطوف بود، در حالي‌كه از تحولات سياسي غافل نبودند ولي درگيري و مشكلات جنگ به‌ويژه در ماه‌هاي اوليه كه اتفاقاً با اوج تحولات و تنش‌هاي سياسي در كشور همراه بود، به قدري زياد و شديد بود، كه اولويت را به دفع آنها مي‌دادند هر چند نمي‌توان در هيچ مقطعي منكر تأثير شگرف تحولات سياسي در جبهه‌هاي جنگ بود، اما فرماندهان ارتش با اعتقاد راسخ به تدبير و رهبري حضرت امام‌خميني(ره) و پشت گرمي به چنين فرمانده عظيم‌الشأني و همچنين با علم بر پشتوانه قومي مردمي  از نيروهاي رزمنده، لحظه‌اي در ادامه مسير خود ترديد نكرده و درواقع تأثير اين تحولات در جبهه‌ها را به حداقل رساندند و اين در تبعيت از فرمايش مولا و مقتدايشان بود كه همواره تأكيد بر اولويت جبهه‌هاي جنگ بر همه امور مي‌كردند.

همانطور كه مي‌دانيد در نگاه به مسائل جنگ تحميلي از 2 رويكرد واقع‌گرا و آرمان‌گرا سخن به مي‌آيد.

    * نظر شما درباره ديدگاه‌هاي ناظر بر جنگ چيست؟

واقع‌گرايي و آرمان‌گرايي با وجودي كه 2 ديدگاه متفاوت به موضوعات هستند و چه بسا در بسياري از شرايط نتوان آنها را جمع بست اما در شرايط جنگي بايد گفت كه هر2 ديدگاه را بايستي به جاي خود پذيرفت بدين معني كه وقتي يك فرمانده و حتي عنصر رزمنده، افق‌ها و چشم‌اندازي را براي جنگ و آينده در نظر مي‌گيرد، بايد به اهداف و چشم‌انداز آرماني توجه بكند تا موانع موجود مانع از جسارت و شهامت وي در تصميم‌گيري و جنگيدن نشود و در واقع از روحيه جنگي به نحو مطلوبي بهره ببرد.

از طرف ديگر، جنگ امري است كه در عالم واقع اتفاق مي‌افتد و علاوه بر روحيه جنگيدن، نيازمند ابزارهايي است كه بايستي متناسب با توانمندي‌ها وقابليت‌هاي دشمن براي غلبه بر او باشد و چنانچه در طرح‌ريزي‌ها، اين واقعيات در نظر گرفته نشوند و آرمان‌گرايانه طرح‌ها تهيه  شوند، دستيابي به پيروزي در نبرد بسيار مشكل خواهد بود.

بنابراين هر 2 ديدگاه منتها با رعايت ميانه‌روي در هر يك ضرورت دارد؛ همان طوري كه در طول 8 سال دفاع مقدس مي‌توان آثار و قرائني از چنين ديدگاهي را ملاحظه كرد.

    * در شرايط كنوني از تجربيات 8 سال دفاع  مقدس تا چه اندازه براي سازماندهي رزم مسلحانه نوين با هدف دفاع از كشور بهره‌برداري شده است؟

تصميم‌گيران و سياستگذاران بخش دفاعي و نظامي در هر كشوري يكي از مؤلفه‌هاي اصلي تاثيرگذار در سازماندهي نيروهاي مسلح را تهديدات بالفعل و بالقوه نظامي آن كشور منظور مي‌كنند. از طرف ديگر برگزاري رزمايش‌ها و تمرين‌هاي مختلف نظامي از ضروريات آمادگي نيروهاي مسلح است.

براي بيان اهميت تجربيات 8 سال دفاع مقدس لازم مي‌دانم اندكي در اين رابطه توضيح دهم؛ اين رزمايش‌ها براساس سناريوهايي اجرا مي‌شوند كه در آن دشمن فرضي و شرايط خودي توصيف شده تا بلكه بتوانند تا حد ممكن شرايط تمريني و فرضي را به شرايط واقعي نزديك كنند اما در اين شرايط، نه مي‌توان دشمن را آن طوري كه واقعا هست، توصيف كرد و نه مي‌توان نيروهاي خودي را وادار كرد به اين كه شرايط را واقعي فرض كنند با اين حال، برگزاري چنين رزمايش‌ها و تمرين‌هايي براي نيروهاي مسلح اجتناب‌ناپذير است.

حال زماني كه اين نيرو در يك نبرد واقعي درگير مي‌شود، تجربياتي را كسب مي‌كند كه در هيچ ميدان تمريني به دست نمي‌آيد و ما نظاميان كاملا به اين امر واقف هستيم و در حالي كه همچنان مورد تهديد دشمن از نوع ديگري قرار داريم، نمي‌توانيم اين تجربيات را ناديده بگيريم.

بهره‌گيري از تجربيات جنگ به پايان سال هاي دفاع مقدس نيز موكول نشد و از اوايل جنگ ترتيبي داده شد علاوه بر اينكه از تجربيات هر عملياتي براي طرح‌ريزي عمليات بعدي استفاده شود، اين تجربيات به مراكز آموزشي نيز منتقل شد تا در مدارك  آموزش و در كلاس‌هاي درس اعمال و تغييرات لازم در مدارك قبلي داده شود.

اين تجربيات به قدري گسترده و زياد بود كه هنوز كار جمع‌آوري و استفاده از آنها ادامه دارد به طوري كه سامانه آموزش نيروهاي ارتش در سطوح مختلف حالت پويايي به خود گرفته است،  البته اين پويايي صرفا به واسطه اعمال تجربيات حاصله از 8 سال دفاع مقدس نبوده بلكه تيم‌هاي كارشناسي ارتش به صورت مستمر چگونگي جنگ‌ها و نبردهاي جاري از جمله جنگ عراق و افغانستان را به دقت پيگيري و از آموخته‌هاي طرف‌هاي مختلف بهره‌برداري مي‌كنند.

تجربيات دفاع مقدس و ساير مطالعات صورت گرفته در مورد جنگ‌هاي جاري نه تنها در جزوات و مدارك آموزشي بلكه در آيين‌نامه‌ها نيز اعمال شده و اين آيين‌نامه‌ها به روز شده‌اند.

كمي هم به موضوع شرايط كنوني نظام بين‌الملل در رابطه با ايران بپردازيم.

    * نظر شما درباره چرايي تهديدهاي بيگانگان و ميزان جدي بودن يا عملي بودن اين تهديدات چيست؟

به دليل اينكه حاكمان كاخ سفيد به عنوان مظهر دنياي استكباري سيلي محكمي از انقلاب اسلامي دريافت كرده و منافع خود را نه تنها در ايران از دست دادند بلكه اين منافع نامشروع آنها در سطح منطقه نيز به خطر افتاد، طبيعي بود كه براي بازيابي آنها و انتقام جمهوري اسلامي ايران از هيچ تلاش و ترفندي فروگذار نكنند.

بنابراين از بدو پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون با ترفندهاي مختلف سعي در آسيب رساندن به نظام داشتند و ابزار نظامي نيز چيزي نبود كه بهره‌گيري از آن عليه جمهوري اسلامي ايران مورد غفلت قرار گيرد اما هر كسي كه با اصول جنگ، تاكتيك و راهبرد آشنايي داشته باشد، مي‌داند كه استفاده از اين ابزار،  شرايط خاص خود را لازم دارد و چنانچه آمريكا تاكنون اين تهديد را كه مرتبا تكرار ولي از عملي كردن آن اجتناب كرده، نسبت به اخذ نتيجه مورد نظر خود از چنين عملي اطمينان نداشته و در واقع شرايط مذكور فراهم نبوده است كه البته در بررسي اين شرايط، مهمترين مولفه، آمادگي طرف مقابل است كه ملت و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران همين طرف را تشكيل مي‌دهند و خلاصه بايستي گفت آمريكا تاكنون جرأت اين را نداشته كه تهديدات خود عليه جمهوري اسلامي ايران را عملي كند.

برآورد ما اين است كه در شرايط كنوني نيز آنها چنين جرأتي را ندارد و هر چند قبل از حمله به عراق و افغانستان نيز خود را در شرايط رويارويي نظامي با جمهوري اسلامي ايران نمي‌ديدند، اما با ناكامي‌هايي كه در اين 2 جنگ با آنها مواجه شدند، بيش از پيش بايستي پي به اين واقعيت برده باشند كه با اتكاي به تجهيزات و فناوري پيشرفته نظامي و ارتش تا بن دندان مسلح نمي‌توانند يك ملت را از پاي درآورند و علاوه بر اين دنيا اذعان دارد با كارنامه موفق ملت ايران در طول 8 سال دفاع مقدس و ساير مولفه‌ها، تفاوت اساسي بين ايران با شرايط عراق و افغانستان وجود دارد.


منبع:همشهري آنلاين

 

 

اخرین مسئولیت ها:

معاون عملیات ستاد مشترک سپاه پاسداران
فرمانده سپاه سيد الشهدا تهران
جانشين بسيج مستضعفين
و با حفظ سمت سرپرست كل كاروان هاي راهيان نور




موضوع :   پيشكسوتان جنگ , 
 

سخن شهيد محسن وزوایی

بايد بر مكتب تكيه كرد و دقيقاً روي موازين مكتبي حركت نمود. دشمن مي‌خواهد با توطئه‌هاي گوناگون مردم را خانه‌نشين كند و با بعضي مصلحت كارها و سياست بازي‌ها ضربه به انقلاب بزند. بايد اجازه اين كار را به او نداد. بايد به وظيفه الهي و اسلامي كه روي دوش ما گذاشته شده است عمل كنيم و اصلاً نبايد فكر كنيم كه شايد شكست بخوريم. بايد رابطه خود را با ملل جهان به خصوص مسلمانان و نهضتهاي آزاديبخش براي صدور انقلاب افزايش دهيم و از آنان پشتيباني كنيم و كانال‌هاي انحرافي از قبيل ملي‌گرايان و امثال آنها را بشناسيم و نگذاريم به انقلاب ضربه بزنند.... من كربلا را براي خود نمي‌خواهم بلكه براي انسان بعدي مي‌خواهم ما براي خودمان فعاليت و مبارزه نمي‌كنيم. براي نسل‌هاي بعدي اين مملكت مي‌جنگيم براي هفت هشت سال ديگر.(1) يك پيام براي امت مسلمان دارم امت ما بدانند كه تا موقعي كه فرزندان اسلام زنده باشند همانطوري كه امام گفته‌اند تا آخرين قطره خون در راه اسلام،‌ دفاع مي‌كنيم چه كشته شويم و چه بكشيم، پيروزيم مرگ در اينجا مفهومي ندارد. بنابراين با اعتقاد به اسلام و ولايت فقيه تا آخرين قدم پيش مي‌رويم تا جائيكه قدرت اسلام با متصل شدن به حكومت مهدي (عج) در سرتاسر جهان مستقر شود و عدل الهي برقرار شود بنابراين بدانند كه اين گروه‌ها و ليبرالها! به هيچ وجه نمي‌توانند خلل به اسلام وارد كنند چون اين نيروها در خدمت اسلام هستند و جز اسلام و خدا پناه ديگري ندارند اين پناهگاه بهترين پناهگاه برايشان است. پس بياييد همگي با هم با اعتقاد به ولايت فقيه، حكومت واحد را با صدور انقلابمان به تمام جهان ثابت كنيم.




موضوع :   يادداشت هاي شهدا , 
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است

ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوى ماست در اين جبهه ها  خداوند را مشاهده مى كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آيه شريفه كه مى فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مى بينيم  كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاى مردمى بر تعداد كثيرى از نيروهاى دشمن غلبه مى نمايد بياد دارم  در عمليات بازى دراز در قسمتى از عمليات مقداد ما 6 نفر بوديم و بر 300 نفر غلبه پيدا نموديم .

در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويى اصلا قابل تصور نيست  هنگاميكه در قسمتى از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بين برادران مى افتد اينها ارزشهايى است كه ملت ا. . . ارزانى بشريت داشته است حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مى دانم .

مى خواهم بگويم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله اى مخلصين اخلاق و اى كسانى كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكى به درگاه خدا هستيد بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكى به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از 3 ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مى شود آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايى را سراغ داريد خدا را شاهد مى گيريم هنگامى كه در 14 شهريور 1360 در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمى شده بودم خون زيادى از بدنم رفته بود وقتى به كمك الهى نجات پيدا كردم در بيمارستان زجر زيادى مى بردم آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم 10 به من تزريق شد تا كمى آرام گرفتم اما هنگامى كه درد مى كشيدم در عين زجر بدنى از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم حس مى كردم كه بار دوشم سبك مى شود و هنگامى كه  شخص پرستار مراقب من به مسخره مى گفت چرا اين كارها را كردى و خودت را به اين روز انداختى به خمينى بگو تا بيايد درستت كند به او گفتم خدا خودش درست مى كنه و همينطور هم شد . وا... قسم وقتى كمى از فشار كارم كم مى شود در خود احساس ضعف و كوچكى مى كنم . آخر ميدانيد اى امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطى هستم كه لحظه اى غفلت خيانت به اسلام و قرآن است بايد با هم براى خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبير امام شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامى وابستگان ديگرش پس از خدا غافل نشويد كه پشيمانى سودى ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم اگر توانستيم پيروز مى  شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزى است . پس ما نبايد نگرانى داشته باشيم اين منافقان از خدا بى خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شمابيشتر ملت بيگناه را ترور مى كنيد شما نامردان تاريخ هستيد كه روى تمامى جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى آخر چگونه حاضر مى شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف اين راهيان راه ا... را ترور نماييد . اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتى كه انقلاب را تهديد مى كند آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب يعنى همانا خط امام است پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمى گذاريد شما  امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد شما فرزندانى تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى كنيد و شكست در راه چنين حركتى مفهومى ندارد خدا را شكر مى كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود خدا را شكر مى كنم كه نعمت شركت در عمليات بمنظور روشن كردن سرزمينهاى سرد و بيروح گشته از وجود صداميان به نور خدايى نصيبم شد و از خدا مى خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهى از اين دنياى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آيم و از خدا مى خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اى حقير و زبون هستم و به درگاه كسى غير از تو نميتوانم رو بياورم اللهم الرزقنا شهاده فى سبيلك 

 

و اما پدر و مادرم

 

از وجود داشتن چنين پدر و مادرى بر خود مى بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است . پدرم ! هنگامى كه بياد مى آورم در سنين كودكى صداى فرياد شما در سحر بمنظور نماز در گوشم مى پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود . امروز هم همچون نوايى دلنشين در گوشم طنين مى افكند و شكر نعمت خداى را مى نمايم سفارش مى كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به يارى امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد .

و در آخر برادران و خواهرانم

به اميد اينكه انقلاب حركتى است بمنظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگى ماست دستورات الهى را فراگيريد و در عمل نيز آنها را بكارگيريد . بخصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد من هر چه باشد مدت زيادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز نعمت حكومت اسلامى بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتى است كه خداوند به شما ارزانى داشته است قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد .

در آخر مى خواهم كه 14 روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايى من محسوب مى شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهى سعى شود اين مقدار محدودى  كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شوددر ضمن  اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روى مينهاى دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكى به اسلام كرده باشد . انشاءالله

و من الله التوفيق

26/12/1360 ساعت يازده شب جبهه بلد - دزفول 




موضوع :   وصيت نامه شهدا , 
 

محسن وزوائي در پنجم مرداد ماه 1339 در تهران متولد شد . شش ساله بود كه قدم در راه تحصيل علم گذاشت . او پس از اتمام دوره ابتدائي دوره متوسطه رادردبيرستان دكتر هشترودي به پايان رساند ودر سال 1355به دانشگاه راه يافت ودر رشته شيمي دانشگاه صنعتي شريف مشغول به تحصيل شد .

شهيد وزوائي از كودكي بدليل اينكه پدرش همرزم آيت الله كاشاني بود با الفباي سياسي آشنا شد .اوبا شناختي كه از سياست پيدا كرده بود و نيزشناخت صحيحي از مكتب اسلام داشت در دانشگاه از طيف گونان و منحرف سياسي پرهيز مي كرد تا اينكه با تشكيل انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه به اين انجمن مي پيوندد.

شهيد وزوائي همزمان با شركت در فعاليت هاي سياسي و عقيدتي از سال 1356 مسئوليت هدايت مبارزات دانشجويي را در دانشگاه شريف ، عليه رژيم پهلوي را به عهده داشت . او در روزهاي پر تلاطم انقلاب نقش حساس هدايت را بردوش مي كشيد و از تظاهرات 17 شهريور 1357 تا ورود امام به ايران همه جا به عنوان جلو دار و هدايت كننده تظاهرات و تشكل هاي دانشجوئي بود .همجنين وي در درگيري هاي مسلحانه و سرنوشت ساز 19 تا 22 بهمن 1357 حضوري پر ثمر داشت و در تصرف دو پادگان مهم جمشيديه و عشرت آباد شهامت بالائي نشان داد .

با پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل جهاد سازندگي شهيد وزوائي به عضويت اين جهاد در آمد و براي خدمت به مردم راهي لرستان شد . وي پس از انقلاب علاوه بر جهاد در بيشترارگان هااز جمله كميته ، بسيج و آموزش و پرورش خدمت كرد.

به دنبال تلاش هاي سازشكارانه دولت موقت واعتراض اقشار مختلف مردم شهيد محسن وزوائي از كردستان به تهران آمد و پس از هماهنگي و برنامه ريزي هاي لازم با جمعي از دانشجويان پيرو خط امام در روز 13 آبان 1358 سفارت آمريكا را به عنوان لانه جاسوس تسخير كرد . او با توجه به اينكه تسلط كافي به زبان انگليسي داشت سخنگوي دانشجويان پيرو خط امام برگزيده مي شود و اغلب مصاحبه هاي رسانه هاي خارجي توسط وي صورت مي گرفت .

شهيد وزوائي با تشكيل سپاه به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در مي آيد و مدتي به عنوان فرمانده مخابرات سپاه انجام وظيفه كرده سپس سرپرستي واحد اطلاعات عمليات به او محول مي گردد.

وي به دنبال تجاوز عراق داوطلبانه به جبهه غرب عزيمت مي كند كه با ورودش به اين منطقه تحولي در اين محور پديد مي آيد . بطوريكه در عمليات سرنوشت ساز پارتيزاني به عنوان فرمانده گردان نهم مسئوليت محور تنگ كورك تا حد فاصل تنگ حاجيان را به عهده مي گيرد .

در ارديبهشت 1360طرح آزاد سازي ارتفاعات بازي دراز در دستور كار قرار مي گيرد . وزوائي نيز در تمام مراحل شناسائي اين حمله حضور مي يابد ودر آنجا رابطه صميمانه با خلبان شهيد شيرودي پيدا مي كند .

در اين عمليات فرماندهي محور چپ به وزوايي واگذار مي شود و فرماندهي محور سمت چپ نيز توسط « محسن حاجي بابا » صورت مي پذيرد . محسن در اين عمليات ايثاري جاودانه خلق مي كند و موفق

مي شود با تعداد اندك نيرو 350نفر از نيروهاي گردان كماندويي دشمن را به اسارت در آورد .

محسن در پايان عمليات از ناحيه فك و دست مجروح  مي شود و به بيمارستان منتقل مي گردد . موقع عمل جراحي اجازه نمي دهد كه او را بي هوش كنند و به دكتر مي "گويد : « من هرچه بيشتر درد مي كشم ، بيشتر لذت مي برم  حس مي كنم  از اين طريق به خدا نزديك مي شوم . »

او تاب نمي آورد كه درمانش كامل شود . دلتنگي دوري از جبهه به سراغش مي آيد و او هنوز بهبودي كامل نيافته به جبهه  « گيلانغرب » باز مي "گردد و فرماندهي عمليات  سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده مي گيرد .

وزوايي در 20 آذرماه 1360 در عمليات « مطلع الفجر » به عنوان عمليات شركت مي كند و در آن جا نيز همچون بازي دراز حماسه مي آفريند . بار ديگر در اين عمليات زخمي شده به تهران منتقل مي گردد .

وقتي از جبهه به مرخصي مي آمد به خانوا ده هاي شهدا  و بچه هاي گردان سركشي مي كرد و مشكلات آنان را مرتفع مي نمود .او با همه به احترام و ادب برخورد مي كرد ، بويژه به پدر و مادرش احترام قائل بود . به قرائت قرآن مداومت داشت . به حضرت امام خميني(ره) عشق مي ورزيد و اطاعت از معظم له را واجب مي دانست .

شهيد وزوايي اين عاشق وارسته و مجاهد آ"گاه پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرينهاي فراوان  سرانجام در روز 10 ارديبهشت 1360 در عمليات « بيت المقدس » هنگام هدايت نيروهاي تحت امر : بر اثر  اصابت  گلوله و تركش به فيض عظماي شهادت نايل آمد ، سر و جان در گرو محبوب و معشوق نهاد و به خيل عشاق ره يافت .



موضوع :   زندگي نامه شهدا , 

 سردار سرلشكر پاسدار جاويدالا ثر

حاج احمد متوسليان

 فرمانده لشكر 27 محمدرسول‌الله(ص)

 

تولد و كودكي

به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سال هاي نوجواني با شركت فعال در هيات هاي مذهبي و كلاس هاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت. پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

فعاليت سياسي – مذهبي

او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحث ها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان مي‌كرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گرديد و به فعاليت هاي سياسي- تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدت ها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلك‌الافلاك خرم‌آباد در سلولي انفرادي گذراند. به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه را نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيام هاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهده‌دار شد و رابطه‌اي تنگاتنگ با حركت هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت. با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد. با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده ‌دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.

 

مبارزه با ضدانقلاب در كردستان

پس از شروع قائله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكرات ها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت.. در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانه‌اي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خسارات سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند. پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سنندج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سنندج را آزاد نمود و كمر تجزيه‌طلبان را شكست. در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد.

آزادسازي شهر مريوان

اوايل خرداد 1359 ماموريت آزادسازي شهرستان مريوان كه در تصرف گروهك هاي محارب بود، به وي محول شد. تسلط ضد انقلاب در مريوان به گونه‌اي بود كه از پادگان اين شهر مي‌توانستند افرادي را كه در سطح شهر تردد مي‌كردند شمارش كنند. به همين دليل، به محض نشستن هليكوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زير آتش همه‌جانبه دشمن قرار مي گيرند. حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهي نيروها، با يورشي سهمگين و برق‌آسا توانست شهر مريوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهك ها پاك نموده و در اين شهر استقرار يابد. از همين زمان بود كه مسئوليت فرماندهي سپاه مريوان به عهده ايشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگواري چون حاج عباس كريمي، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغي، حسين قوجه‌اي، حسين زماني، محسن نوراني و عليرضا ناهيدي به پاكسازي مواضع مزدوران استكبار اعم از كومله، دمكرات و رزگاري پرداخت. ترس و وحشتي كه از او بر دل سياه ضدانقلابيون نشسته بود به حدي بود كه به قول يكي از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر مي‌رسيد كه حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد، قواي ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و مانند روباه از معركه مي‌گريختند. آزادسازي ارتفاعات دزلي مشرف بر شهر پنجوين عراق كه در حكم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاك ايران اسلامي بود، را بايد از ديگر دست‌آوردهاي مهارت رزمي قاطعانه حاج احمد و گروه اندك همرزمش در كردستان دانست. جالب آنكه بني‌صدر ملعون به شدت از هرگونه امدادرساني لجستيكي به نيروهاي سپاه در كردستان (از جمله مريوان) خودداري مي‌كرد و حتي دستور اكيد و مكتوب داده بود تا به سپاه مريوان حتي يك فشنگ هم تحويل داده نشود و بدين گونه حاج احمد در چنين وضع دشواري به نبرد مظلومانه سرگرم بود. پس از حذف باند بني‌صدر از دستگاه اجرايي كشور – در دي ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اكرم(ص) – عمليات سرنوشت ‌ساز محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مريوان و پاوه بر روي منطقه خرمال توسط حاج احمد و شهيد حاج همت رهبري شد كه در اين محور، رزمندگان اسلام به مرزهاي بين‌المللي رسيدند. اين عمليات در حقيقت سنگ بناي تاسيس تيپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار مي‌رود.

شركت در دفاع مقدس

حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بي‌امان خود را در جبهه‌هاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با بكارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسول‌الله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهه‌هاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگان هاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند. رزمندگان تيپ 27 محمدرسول‌الله(ص) براي ورود به مصاف فتح‌المبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند. پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيت‌المقدس در دستور كار يگان هاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريت هاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راه‌ كارهاي مناسب عمليات را شناسايي مي‌كرد. در شب دهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهت‌دهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بي‌وقفه يگان هاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمين‌گير كنند و كليه پاتك هاي آنها را دفع نمايند.يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيت‌المقدس مي‌گويد: اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيت‌المقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد مي‌كرد. او در همان‌جا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تأسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزم‌آوران تيپ 27 حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند. ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت: همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطه‌ور شده و به شهادت رسيده‌اند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.

در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.

حضور در لبنان

هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس مي‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد. او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عالي‌رتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راه هاي مساعدت به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را بررسي نمايد.

ويژگي هاي اخلاقي

 آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميم‌گيري هايش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دل ها فرماندهي مي‌كرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سخت‌ترين شرايط،‌كسي او را تنها نمي‌گذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نمي‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي،‌ از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي مي‌كرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مي‌نمود. حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا مي‌رفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانواده‌هاي اين عزيزان تلاش مي‌كرد و در غم فراق همرزمانش مي‌سوخت. نقل مي‌كنند: هنگامي كه بر مزار شهيد جهان‌آرا حاضر مي‌شد، آن‌چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه تا ساعت ها بي‌وقفه اشك مي‌ريخت و با روح بلند او نجوا مي‌كرد. برادر ديگري نقل مي‌كند:شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بي‌تابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.

نحوه اسارت

در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدم‌ربايان دست‌نشانده رژيم تروريستي تل‌آويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،‌كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر الي‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد...





موضوع :   زندگي نامه شهدا ,